برای با هم بودن بهانه زیاد است، برای با هم نبودن هم بهانه زیاد است! داستانِ بهانه ها نیست، داستانِ خودت است! حوادث روزگار تو را در می نوردد بی آنکه حق انتخابی داشته باشی، نمی توانی انتخاب کنی امروز هوای دلت ابری باشد یا آفتابی، طوفانی باشد یا آرام! در بهترین حالت حق انتخاب تو در اندازه ی برداشتن چتری است یا ماندن زیر سایبان کوچکی، یا ماندن در ماشین، و اینها همه تاجایی جوابگو هست که سیل نیاید، سرعت باد از اندازه ای بیشتر نشود و کلی اما و اگر دیگر!
به نظرم دلمان باید خوش باشد به دلخوشی های کوچکی وسط سیل حوادث، مثل جزیره ای پرت در خواب اقیانوس!
دلخوشی های کوچک هم مشکلات خودشان را دارند، اول اینکه کوچک اند! دقایقی بر حباب زمان جاری اند و بعدش هیچ!!! تا دلخوشی کوچک بعدی که از کجای ذهنمان در اوج نا امیدی برمی خیزد و دوباره هیچ!!! و این چرخۀ ناامیدی است که امیدوارانه از دل ناامیدی جاری است! جاری است! جاری است! فقط جاری است بی آنکه شفا بخش باشد!
مشکل بعدی دلخوشی های کوچک این است که فقط دلخوشی اند! ذهنی اند! حتی خیلی وقت ها وجود خارجی هم ندارند! هیچ بهبودی حاصل نمی کنند، چیزی را بهتر نکرده اند، فقط احساسی در ذهن خسته اند و بس! همین و بس! بی وجود!
مشکل بعدی دلخوشی های کوچک این است که دل اصلا جای آرزو نیست! شکم ربطی به آرزو نداره! همش زیر سر مغزه! ولی خب شناختن مغز سخته! اینه که دلخوش یه چیز بی ربطی به نام دل شدیم و این شد که دلخوش شدیم!
آه!